تبليغاتX
گنجینه مهر

گنجینه مهر

موفقیت ،شادکامی و آینده نگری

حرف‌هایی از جنس زندگی

حرف‌هایی از جنس زندگی بازار اجناس تقلبی، داغ است!

بارها پیش‌می‌آید که در جست‌وجوی چیزی هستیم ولی چیز دیگری را با آن اشتباه می‌گیریم. اگر در شب تاریک از درد معده از خواب بیدار شده باشید و خواب‌آلود و با چشمان نیمه‌باز در گنجه‌ی داروها دست برده و به اشتباه به‌جای داروی معده‌تان، داروی دیگری را خورده باشید و آن‌گاه با تشدید درد مواجه شده باشید، می‌دانید که خوردنِ داروی اشتباه نه‌‌تنها درد را برطرف نمی‌کند که درد را تشدید نیز می‌نماید. امروزه انسان‌های زیادی با نیاز معنوی مواجه هستند. نیاز معنوی،‌ نیاز انسان به معنای زندگی است. نیاز به این‌که زندگی، پوچ و تکراری نبوده و انتخاب‌های ما بیهوده و عبث نباشند. هنگامی که انسان‌های زیادی دچار نیاز معنوی و جست‌وجوی معنا باشند، فروشندگان زیادی نیز پیدا می‌شوند که «تجارت معنویت» به‌راه می‌اندازند! اگر جست‌وجوگران معنویت، ابزاری برای افتراق بین معنویت اصیل و معنویت قلابی نداشته باشند، به‌راحتی به دام سوداگرانی می‌افتند که کالای تقلبی خود را به‌نام کالای اصیل معرفی می‌کنند و به‌طور قطع همان‌طور که داروی اشتباه، درد را می‌افزاید، معنویت قلابی نیز مشکلات انسان را پیچیده‌تر می‌کند. بر این اساس، چند وجه ا‌فتراق مهم بین معنویت اصیل که مولد و شکوفنده است و معنویت تقلبی که مخرب و فریبنده است را ذکر می‌کنم:- معنویت مولد، انسان را واقع‌گرا می‌کند. به او کمک می‌کند واقعیت زندگی را ببیند و با آن کنار بیاید. زندگی نیاز به برنامه‌ریزی، پشتکار و ارزیابی دارد. دانش‌آموزی که قراراست در کنکور شرکت کند، نمی‌تواند اهمال و سهل‌انگاری کند و امید به موفقیت داشته باشد. چنین امیدی، ناشی از معنویت اصیل نیست. ساده‌لوحی و خیال‌بافی اگر رنگ و لعاب معنوی به خود بگیرد، چیزی جز معنویت مخرب نیست. با این‌وجود، با تمام برنامه‌ریزی‌ها، تلاش‌ها و ارزیابی‌های دقیق، برخی از حوادث و پیشامدهای زندگی، غیرقابل پیش‌بینی هستند. بخشی از واقع‌گرایی زندگی، توانایی پذیرش «غیرقابل پیش‌بینی‌ها»ست. انسانی که معنویت مولد را یافته باشد، تنبلی و کوتاهی نمی‌کند و انتظار ندارد چیزی را به‌دست آورد که برای آن تلاشی نکرده است، در این‌صورت،‌ هرگاه با وجود تلاش و برنامه‌ریزی هوشمندانه، چیزی را که انتظار داشته به‌دست نیاورد، به حکمت الهی ایمان دارد و برآشفته و ناامید نمی‌شود‌ اما در معنویت‌های قلابی، به انسان‌ها وعده داده می‌شود که از راه‌هایی غیرمعمول و جادویی و معجزه‌آسا و با تلاش اندک، به نتایج بزرگی دست خواهند یافت و به انسان‌ها ‌تضمین‌ می‌دهند که این راه‌ها به‌طور قطع به موفقیت خواهند انجامید! معنویت واقعیت‌‌گریز، معنویت تقلبی است.- معنویت مولد، انسان را مسؤول می‌کند. معنویت، پلکانی نیست که هرچه در آن بالاتر بروی، مقام مهم‌تری کسب‌کنی. معنویت، در انتخاب‌های لحظه‌به‌لحظه‌ی ما تجلی می‌یابد. با هریک از انتخاب‌های زندگی، ‌می‌توانیم معنوی باشیم یا ‌غیرمعنوی‌. انسانی که تا یک‌ساعت قبل معنوی بوده، ممکن است با انتخاب این لحظه‌ی خود، غیرمعنوی شود! چنین دیدگاهی، ز‌ندگی را به صفحه‌ی یک بازی پرشکوه آگاهانه و مسؤولانه تبدیل می‌کند اما معنویت مخرب، انسان را می‌فریبد! معنویت‌های قلابی، به انسان‌ها وعده می‌دهند که با دریافت تعلیماتِ خاص آن‌ها، افراد می‌توانند روزبه‌روز بر درجات بالاتر معنویت و عرفان قرارگیرند. این چنین باوری، انسان‌ها را مغرور کرده و فرد تصور می‌کند که نسبت به یک سال گذشته، «معنوی‌تر» و بالاتر است! چنین مدلی از معنویت، انسان‌ها را عجول و حریص می‌کند و بدتر از همه، آنان دچار خودفریبی و غرور می‌گردند و تصور می‌کنند نسبت به کسانی که خارج از «حلقه‌ی تعلیمات» آنان قراردارند، به خدا نزدیک‌ترند!- معنویت مولد، کارآیی شغلی و اجتماعی انسان را بهتر می‌کند. کسی که برای زندگی معنا قائل است، ‌به اجزای زندگی بی‌اعتنا نیست. او کارش را زیبا و تمیز و مرتب انجام می‌دهد اما در معنویت‌های قلابی، افراد به وظایف شغلی و اجتماعی‌شان کم‌اعتنا می‌شوند. آنان تصور می‌کنند تنها مناسک و مراسم آنان است که ارزش معنوی دارد و وظایف شغلی اجتماعی، دنیوی و دون هستند و آن‌ها را فقط باید برای رفع تکلیف انجام داد!

هوشیار باشیم! بازار اجناس تقلبی، داغ است! 

دکتر محمدرضا سرگلزایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/22ساعت 22:25  توسط کوشا مهر  | 

خوشبختی فردی در شادکامی اجتماعی

 

آیا دو واژه‌ی شادکامی ‌و خوشبختی در زبان فارسی مشابه‌اند؟ به‌طور کلی می‌توان گفت واژه‌ی خوشبختی، مفهومی آرمانی‌تر و کلی‌تر دارد و در ردیف واژگان انسان، صلح، عشق و دوستی و... قرارمی‌گیرد که همه خبر از آرمان‌های شریفی می‌دهند و بشر از زمان پیدایش تاکنون در جست‌وجوی آن‌هاست.

شادکامی یا شادمانی به معنای شاد‌بودن، مفهومی عینی‌تر و ملموس‌تر دارد و کمتر کلی است. شادکامی، نامی است که به دامنه‌ی گسترده‌ای از عواطف مثبت، از رضایتی اندک تا سرخوشی داده می‌شود.

 

عوامل مؤثر در شادکامی

زمینه‌ی ژنتیکی:

کدام‌‌یک از موارد زیر، اثر و نفوذ بیش‌تری روی شادکامی هر روز شما دارد؟

- مبلغ زیادی پول در قرعه‌کشی برنده می‌شوید.

- با اتومبیلی در سراسر دنیا آزادانه گردش می‌کنید و در هر‌جا که دل‌تان خواست، سکنا می‌گزینید.

- زمینه‌ی شادکامیِ ژنتیکیِ بالایی از پدر و مادر به ارث برده‌اید.

- شریک زندگی باشکوه و دل‌پذیری نصیب‌تان شده است.

مطابق علم ژنتیک و تحقیق‌های به‌عمل آمده، داشتن پدر و مادری با زمینه‌ی شادکامی ژنتیکی بالا، از همه تأثیرگذارتر است. پژوهش‌ها نشان می‌دهند ترکیب ژنتیکی که از خانواده به ارث می‌بریم، بیش‌ترین تأثیر را در میزان شادکامی دارد به‌طوری‌که در یکی از این تحقیق‌ها، نتیجه‌ی سنجش شادکامیِ دوقلوهای همسان که جدا از هم پرورش یافته بودند، به‌طور دقیق، یکی بود‌ در حالی‌که زندگی آنان، به‌شدت متفاوت بود.

«مارتین سلیگمان» بنیان‌گذار روان‌شناسی مثبت‌اندیشی، این توارث ژنتیکی را «سکان‌دار کشتی» می‌نامد، کسی که هر یک از ما را به سطح معینی از شادکامی هدایت می‌کند. بنابراین، اولین و مهم‌ترین سرچشمه‌ی شادمانی ما درونی است و با ساختمان ژنتیکی‌مان ارتباط دارد.

 

محیط اجتماعی:

بعد از زمینه‌ی ژنتیکی، محیط اجتماعی یا چگونگی جامعه‌ای که فرد در آن زندگی می‌کند و پرورش می‌یابد، بالاترین اثر و نفوذ را روی سطوح شادمانی او دارد. می‌گویند‌ «هیچ انسانی جزیره‌ی جدا‌افتاده‌ای نیست.» انسان در سرشت خود، اجتماعی است و سرنوشتش به سرنوشت همه‌ی افراد گروهش گره‌خورده و زنجیر شده است. فقر، عدم وجود بهداشت، فاصله‌‌ی شدید طبقاتی، بی‌کاری، بی‌مسکنی و... به‌طور کلی سطح شادمانی را کاهش می‌دهد.

 

محیط خانوادگی:

محیط خانوادگی به‌طور تقریبی همان محیط اجتماعی است ولی در یک جامعه‌ی مشابه، ممکن است نوزادی نسبت به نوزاد دیگر از فرصت‌های بهتری برخوردار باشد. پدر و مادر چگونه ما را بزرگ می‌کنند؟ با ما چه رفتاری دارند؟ آیا فقیرند یا ثروتمند؟ سالم‌اند یا بیمار؟ معتادند یا نه؟ تحصیلکرده‌اند یا عامی؟ آیا در تعلیم و تربیت ما چه در خانه و چه در مدرسه، از علم تعلیم و تربیت سود می‌جویند یا سنتی و با شیوه‌ی سالاری ما را پرورش می‌دهند؟ همه‌ی این مسائل در آمادگی ما برای شاد بودن و نبودن، سهم بالایی دارد. آیا کودک به‌خاطر فرار از رنج‌ها و زورگویی‌ها در اتاقی تاریک می‌نشیند و به آهنگ‌های غمگین گوش می‌دهد یا هر روز صبح، پرده‌ی اتاق خواب او به کناری می‌رود و آفتابی چون زر به ‌درون می‌ریزد و روح پرنشاطش را بیدار می‌کند و گل تبسم و خنده را بر روی چهره‌اش می‌نشاند؟

 

پول و درآمد:

برخی ‌می‌پندارند پول و درآمد سرشار، عامل مهم و اصلی شادکامی است در حالی‌که پژوهش‌ها این نگرش را تأیید نمی‌کند و بیان می‌دارد که اگر قدرت خرید فرد یا خانواده‌ای از حد معینی ‌فراتر رود، درآمد اضافی، تفاوت عمده‌ای در رضایت از زندگی ایجاد نمی‌کند.

درآمد ثابت و کافی برای اداره‌ی زندگی و معاش متوسط خانواده، فراهم‌کننده‌ی شادکامی است و کم‌وبیشِ آن به‌طور معمول، اخلال‌برانگیز است و تأثیر منفی به‌جا می‌گذارد به‌طوری‌که طی پژوهش‌های انجام‌شده، افزایش درآمد در انگلیس در 40سال گذشته، هیچ اثر مثبتی بر احساس رضایت از زندگی، نداشته است.

 

کار و محیط کار:

راضی بودن از کار و راحت‌بودن در محل کار، میزان‌ شادمانی را افزایش می‌دهد. اگر کار خود را دوست‌ندارید و تنها مجبورید برای کسب معاش خود و خانواده، ساعت‌ها در روز کار کنید، میزان شادمانی شما پایین می‌آید. به‌طور کلی، اگر شما کارتان را آزادانه انتخاب کرده‌اید و با توان، دانش و تحصیل‌تان سازگار است، درآمد خوبی دارید و گذران زندگی شما آبرومند و رضایت‌بخش است، فرد خوشبختی هستید. آیا شما کار می‌کنید تا زندگی کنید یا زندگی می‌کنید تا کار کنید؟

برخی افراد غرق کار می‌‌شوند و می‌پندارند خلق شده‌اند تا همواره کار کنند و به انباشت سرمایه‌ی خویش بیفزایند در حالی‌که ما به دنیا آمده‌ایم تا لذت ببریم و طعم نعمت‌ها را بچشیم. حتی اگر 10درصد شادمانی در اختیار ماست و 90درصد آن ژنتیکی و اجتماعی و خارج از قدرت و اختیار ماست، وظیفه‌ی شاد بودن بر دوش ما قرار‌می‌گیرد.

تسکین غریزه‌ها و تأمین نیازهای طبیعی به‌شکل سالم و جامعه‌پسند، از ما، انسان‌های سالم‌تری می‌سازد که برای شاد‌بودن و معنوی‌ترشدن، آماده می‌شویم. بنابراین باید با کمک علم به مقابله‌ با افسردگی ژنتیکی برویم و با مبارزه‌ی فردی و گروهی، در اصلاح جامعه بکوشیم و نظم انسانی‌تر و به‌سامان‌تری را برقرار‌سازیم.

اگر صدسال هم عمر کنیم، عمر کوتاهی است و هرگز نباید زانوی غم بغل کنیم و بازنده باشیم حتی در بدترین شرایط طبیعی و اجتماعی نیز باید سهم خود را از زندگی بستانیم و شادمانی خود را حفظ کنیم پس سهم هر یک از ما در اصلاح جامعه و خانواده، بسیار بالاست. داستان کوتاه زیر، بسیار آموزنده است:

‌در قصه‌ای کهن، یکی از بزرگان قبیله‌ای به نوه‌اش درس زندگی می‌داد: «درون من جنگی برپاست، جنگ، جنگ وحشتناکی است. دو گرگ با هم می‌جنگند. یکی، شر است‌. او خشم، حسادت، اندوه، تأسف، آز، خودبینی، تقصیر، کینه، حقارت، دروغ، غرور کاذب، برتری‌طلبی و خودپسندی است. دیگری نیکی است. او نشاط، صلح، عشق، امید، صفا و آرامش، فروتنی، مهربانی، خیرخواهی، همدلی، بخشندگی، حقیقت، رحم و ایمان است. همان جنگ در درون تو و هرکس دیگری نیز جریان دارد.»

نوه‌اش دقیقه‌ای فکر کرد و پرسید: «کدام گرگ، پیروز خواهد شد؟»

پدربزرگ به‌سادگی پاسخ داد: «گرگی که تو ‌به او غذا خواهی داد.»

نقش انسان در رسیدن به آرمان‌هایش (شادکامی، خوشبختی، صلح، عشق، دوستی و...) بسیار بالا و والاست. همه بکوشیم به گرگ دوم غذا بدهیم، آن هم غذایی بسیار مقوی و ارزش‌مند.

 

به‌طور کلی، ‌هر انسانی منحصربه‌فرد، عظیم، باشکوه و سرشار از توانایی‌هاست. تلاش آگاهانه و مصمم ما، شادی‌ها را افزون می‌سازد. به اجرا درآوردن دستورهای سازنده‌ی زیر در زندگی، بسیار مفید خواهد بود:

- بیش‌تر لبخند بزنید. خنده به شکلی، مغز را فعال‌تر می‌سازد.

- قبول کنید که تنها خودتان مسؤول خوب و بد امروزتان هستید.

- نسبت به خودتان مهربان باشید. به‌جای پیوسته ایراد گرفتن، مطالب تشویق‌کننده و شوق‌آور به زبان آورید.

- به آن‌چه که پیش از این به‌دست آورده‌اید، بنگرید نه آن‌چه که ندارید.

- آشکارا در موقعیت و متن معینی و نه باری به هر جهت، از مردم بپرسید: «آیا از من کمکی ساخته است؟»

- اصول پایه را رعایت کنید (شب‌ها زودتر بخوابید، غذای سالم میل کنید، هوای تازه و ورزش را فراموش نکنید).

- به آن‌چه که در آن خوب پیشرفت کرده‌اید و به انجام دادنش افتخار می‌کنید، توجه کنید.

 

منابع:

‌«‌Authentic Happines» «‌Martin Seligman» ‌

«‌The Happiness Plan»‌ «‌Carmel Mcconnel»

«Happiness is Serious Problem» «Dennis Prayer»

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/15ساعت 9:50  توسط کوشا مهر  | 

31 دلیل عمده شکست و ناکامی

 

1-   اشکالات جسمانی

2-   نداشتن هدف مشخص در زندگی

3-   نداشتن اشتیاق برای پیشرفت و ترقی

4-   تحصیلات نا مکفی

5-   نداشتن نظم و ترتیب

6-   نداشتن سلامتی

7-   تاثیرات نامطلوب محیطی در دوران کودکی

8-   تنبلی و مسامحه

9-   نداشتن مداومت و پشتکار

10-  شخصیت منفی

11- کنترل نکردن امیال جنسی

12- میل کنترل نشده برای دستیابی به چیزی در ازا هیچ چیز

13-  نداشتن عزم راسخ در تصمیم گیری

14-                      هراس های 6 گانه

15-       انتخاب همسر نا مناسب

16-                      احتیاط بیش از اندازه

17-        انتخاب همکاران اشتباه

18-                      خرافات و تعصب

19-         انتخاب شغل نا مناسب

20-        فعالیتهای غیر متمرکز

21-                      خرج کردن بی حساب

22-                      نداشتن دلگرمی

23-       نا شکیبایی

24-                      رعایت نکردن حد اعتدال

25-              ناتوانی در همکاری با دیگران

26-                      ثروت باد آورده

27-      نداشتن صداقت

28-       کارهای حدسی

29-                    ندشتن سرمایه

30-            نفس پرستی و خود بینی

31-                     سایر دلایل

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 20:12  توسط کوشا مهر  | 

اندیشه های بزرگترین ها

انديشه ها بزرگترين جنگنده هاي جهانند و جنگي كه انديشه اي در دنبال دارد چيزي جز وحشيگري نيست . گارفيلد

آنگاه مردم را درست مي ببيني كه در بلنديهاي سر به آسمان كشيده حضور داشته باشي و نيز در منزلگاههاي دور . جبران خليل جبران

چون دل راست انديش و زبان راستگو باشد در كاستي و نادرستي بسته مي شود . بزرگمهر 

جايي كه شمشير است آرامش نيست . اُرد بزرگ 

هرگز نمي توانيم صفت خوبي را در ديگران بشناسيم مگر اينكه از آن بويي برده باشيم . چينگ

اگر امروز حتي يك كلمه از ديروز بيشتر بدانيد مسلماً شخص ديگري هستيد . چاحيت

در اين روزگار ما به خاطر انديشه ها مي جنگيم و روزنامه ها سنگرهاي ما هستند . هاينه

اگر به سخني كه گفته ايد با تمام وجود پايبند هستيد، ديگر نيازي نيست براي آن پوزش بخواهيد . اُرد بزرگ


جز مرگ را ، هيچ كسي از مادر نزاد . فردوسي خردمند 

اگر بكوشي و در پي نصيبي حتي براي خود باشي بدان كه صالحي . جبران خليل جبران 

در ميان ملكات ذهني ، حافظه بيش از همه مي شكفد و پيش از همه مي ميرد . كولتون 

خوشبختي ميان خانه ي شماست، بيهوده آن را در ميان باغ ديگران مي جوييد. مارك اورل

راز خوشبختى در اين است كه بدانيد ديگران دليل خوشبختى شما هستند. لرد تنيسون

آدم هاي حقير،انسانهاي والا را ديوانه ميپندارند. چرا كه اين انسانها سرشت نامعقول تري داشته و به سمت چيزهاي استثنائي جذب ميشوند:چيزهايي كه هيچ جذابيتي براي بسياري از مردم ندارند . فردريش نيچه 

هركسي درس مخصوص به خود را مي گيرد. ما مي توانيم به سه طريق واكنش نشان دهيم

زندگي من مجموعه اي از درسهايي است كه به آن نياز دارم، درسهايي با نظم و ترتيب تمام در زندگي ام روي مي دهد.( اين سالمترين برخورد است و حد اكثر آرامش ذهن را تامين مي كند.)

زندگي يك مسابقه بخت آزمايي است اما من از هر اتفاقي كه در زندگي روي مي دهد نهايت استفاده را مي برم (اين دومين انتخاب خوب است و كيفيت متوسطي را به زندگي مي بخشد)

چرا هميشه همه بلاها سر من مي آيد؟ (اين طرز برخورد نهايت ناكامي و بدبختي را تضمين مي كند)

ما در زندگي مرتبا با درسهاي تازه اي روبرو مي شويم و تا زماني كه درسي را ياد نگيريم مجبور به گذراندن دوباره آن هستيم. آندرو متيوز 

ارزش استاد را دانستن هنر نيست ، بلكه بايستگي و وظيفه است . اُرد بزرگ

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 10:52  توسط کوشا مهر  | 

«با چشمان همدیگر به آسمان پرستاره نگاه کنیم.»

گاهی‌وقت‌ها برای دیدن، از چشمان همدیگر کمک بگیریم

   

چشمان بی‌شماری در دنیای اطراف ما می‌بینند، از ناپیداترین تا غول‌‌آساترین موجودات هستی لایتناهی، همه و همه می‌بینند ولی نکته این‌جاست که همه از دریچه‌ی چشمان خود می‌بینند یا به‌عبارت ساده‌تر، برای خود می‌بینند.

نزدیک‌ترین عضو فعال به مرکز فرماندهی بدن (مغز)، بدون شک «چشم» است. هرچند گوش، چسبیده به مرکز فرماندهی است ولی بین چشم و گوش، فاصله و تفاوتی بین نور و صداست یعنی تفاوتی بین سرعت نور و سرعت صوت. ما قبل از این‌که بشنویم، می‌بینیم. پس باید توجه داشت اولین و مهم‌ترین ابزار شناخت و قضاوت کردن، دیدن است. همان حس بینایی یا قوه‌ی ادراک عینی.

ضرب‌المثل معروف و پرکاربرد «شنیدن، کی بود مانند دیدن» مصداق بارز آن است.

شنیده‌اید و شاید هم بر این باور، کم‌وبیش پای‌بند باشید که می‌گویند: «باید به هم اعتماد کنیم» یا «بیایید به هم اعتماد کنیم» یا «درنهایت، یک‌طرف باید به طرف دیگر اعتماد کند» و همه‌ی این عبارت‌ها یعنی باید مانند طرف مقابل فکر کرد، مانند او دید یا دست‌کم برای فکر و بینش او احترام و حریم قابل درک و پذیرش قائل بود. این دیدن‌ها، تفاوت بسیاری با هم دارند و اثبات آن کاری‌ست سهل و شدنی.

دو نفر را برای وصف یک منظره، یک حادثه و یا یک فیلم به مکانی مشخص بفرستید، با رعایت تشابه (حتی از وسائل نوشتاری فوق‌العاده مشابه استفاده نمایید). نتیجه، قابل پیش‌بینی و بسیار شگفت‌انگیز خواهد بود و در عین حال، قابل تأمل چراکه وقتی این دو گزارش را کنار هم قراردهید، شاید به‌سختی بتوانید چند جمله و یا ایده‌ی مشترک در آن بیابید.

حالت‌های روانی، موقعیت فردی و اجتماعی، نوع نگرش و جهان‌بینی فردی و درونی، احساس‌ها و عواطف و هزاران هزار دلیل دیگر به این اختلافِ دید، دامن می‌زنند تا دو نفر، یک صحنه‌ی واحد را در دو شکل و قالب گوناگون، ترسیم و ثبت کنند و شاید هیچ احساس مشترکی هم نداشته باشند.

شنیده، دیده و یا مستقیم با این مصداق برخورد کرده‌اید و برای‌تان آ‌شناست که دو دوست، زوج، شریک، همسایه، خواهر، برادر، پدر و مادر و... از سر اعتراض و گلایه، گاه پرخاش‌جویانه و طلب‌کارانه بیان می‌دارند که: «من را نمی‌بینی.» منظور، این است که همدیگر را نمی‌فهمیم، درک نمی‌کنیم و این اعتراض، متأسفانه به‌طور کامل، به‌جا و منطقی است.

بیایید از امروز برای بهتر دیدن و یا دست‌کم دیدن، از چشمان همدیگر استفاده کنیم و جهان را از دریچه‌ی نگاه طرف مقابل بنگریم. مطمئن باشید افق‌های تازه‌تری پیش روی همه‌ی ما گشوده می‌شود. مطمئن باشید برای فهم دقیق نابینا هم باید با چشم نابینای او به پیرامون خود بنگریم.

پس آرام و آهسته در کمال خونسردی کنار هم بنشینیم. علاقه‌های مشترک همدیگر را بشناسیم و زوایای تاریک ذهن همدیگر را با نورِ شناخت، روشن و قابل فهم سازیم. با یک طرز فکر یا دست‌کم با آگاهی از عقیده و حس درونی طرف مقابل، به رویدادها و حادثه‌های پیرامون خود نگاه کنیم. امتحان کنید، ریشه‌ی خیلی از اختلاف‌ها و انحراف‌ها، خوب نگاه نکردن و بیگانه بودن با زاویه‌ی نگاه یکدیگر است، برای بهتر دیدن، شاید گاهی‌وقت‌ها لازم است که:

 «با چشمان همدیگر به آسمان پرستاره نگاه کنیم.»

رضا بردستانی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/07ساعت 10:48  توسط کوشا مهر  | 

ده نکته ی دیگر زندگی

۱)حقیقت را بگویید

منظور این نیست که فقط دروغ نگویید. گفتن حقیقت حد مشخصی دارد، که با در نظر گرفتن آن هم خودتان احساس آزادی و راحتی خواهید کرد و هم دیگران به سمتتان جلب می شوند. باید سعی کنید حقیقت را از موضع عشق بگویید، نه از موضع قدرت یا ترس.

۲) خودتان باشید

منطقی باشید. خودتان را به همان صورت که هستید قبول کنید. اگر ما این چیزی هستیم که اکنون هستیم، فقط به خاطر انتخاب هایی بوده که در زندگیمان کرده ایم. قبول کردن این مسئله این قدرت را به ما می دهد تا بتوانیم باز انتخاب کنیم. اگر خود را آنطور که واقعاً هستید به دیگران نشان دهید، ممکن است نتوانید بعضی ها را به سمت خود جذب کنید، اما مطمئن باشید که آنها را هم تحت تاثیر قرار می دهید.

۳) در زمان حال زندگی کنید

اگر در زمان حال زندگی کنید، می توانید با جریان روز همراه باشید. مراقب آنچه در اطرافتان و به شما می گذرد، باشید. در زمان حال است که می توانید کسی یا چیزی را به خود جذب کنید، نه در گذشته یا آینده.

۴) نگذارید با کمبود انرژی مواجه شوید

اگر امکانات برایتان فراهم باشد، همه کار می توانید انجام دهید. اما باید اول با گسترده کردن مرزهای خود، بالا بردن استانداردها و حل مسائل و مشکلات مربوط به گذشته موانع را از سر راهتان بردارید. تا آماده نباشید، قدرت جذب کردن به سراغتان نمی آید، پس خود را آماده کنید.

۵) بر پیروزی فائق شوید

اکثر ما عقیده داریم که اگر ما پیروز شویم، دنیا به ما باخته است و اگر دنیا پیروز شود، ما باخته ایم. این درست نیست. سعی کنید از جنبه ای به مسائل نگاه کنید که همه امکان پیروز و موفق شدن را داشته باشند.

۶) بخشیدن، گرفتن است

کاملاً صحیح است، لذت در بخشیدن است! همه ما چیزی برای بخشیدن و اهداء کردن داریم. پس شما هم ببخشید. اما اگر فکر می کنید چیز زیادی برای عرضه به دیگران ندارید، سعی کنید مهارتهای جدید یاد بگیرید. وقتی بتوانید کمی از خودتان و هدایایتان را به دیگران اهداء کنید، جذاب تر می شوید.

۷) خودخواه باشید

بسیار از خود مراقبت کنید. تلاش کنید تا نیازهایتان را برآورده کنید. معمولاً وقتی به چیزی نیاز دارید، از شما فراری می شود. اما شما دست از تلاش برندارید. تا می توانید پول، عشق، شانس، دوست و…برای خود ذخیره کنید. با اینکار مثل آهن ربایی خواهید توانست آنچه نیاز دارید را به سمت خود جذب کنید.

هوشیاری خود را بالا ببرید

جذابیت پدیده ای بسیار دقیق و ظریف است. تا زمانیکه نتوانسته اید هوشیاریتان را درمورد خودتان، اطرافیانتان و طرز تفکرتان بالا ببرید، قادر نخواهد بود آن را به دست آورید.

۹) مسئولیت پذیر باشید

ما آن چیزی را به سمت خود جذب می کنیم، که آمادگیش را داشته باشیم. با تلاش و کوشش، خود را برای بهترین ها آماده کنید. مسئولیت جذاب کردن خودتان بدون تلاش میسر نیست، اما مطئن باشید که نتیجه ی خوبی عایدتان خواهد شد.

۱۰) از انجام دادن به بودن تغییر کنید

با دقت به آنچه انجامش می دهید، ببینید به چه کسی تبدیل می شوید. از چه رو اینکار را انجام می دهید، عشق یا ترس؟ چطور می توانید این را بفهمید؟ از نتیجه کار.

حال، سوال این است…

برای لذت بردن از یک زندگی راحت، ساده، آرام، با برکت، غنی و پرموفقیت، چه کار می کنید؟ آیا برای به دست آوردن زندگی دلخواه خود حاضرید به هر کاری تن دهید؟ حتی اگر اینکارها با آنچه اکنون می کنید کاملاً مغایر باشد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/05ساعت 14:2  توسط کوشا مهر  | 

داستانهای پند آموز


 
سلام دوستان

من این دو تا داستان رو توی سایت کلوب دیدم و خیلی روی من تاثیر گذاشت . فکر می کنم برای شما هم مفید باشه

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

 

 

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/05ساعت 15:38  توسط کوشا مهر  | 

فهم عاشقانه‌ی زندگی

 

عشق، به امپراتورانِ عرصه‌ي بخشش تعلق دارد

نه گدايانِ ويرانه‌هاي توقع و انتظار

 

مهم نيست كه چه كسي را از عشقِ خود بهره‌مند مي‌سازي. شور و سرمستيِ بخشش، چنان عظيم است كه ديگر در بندِ آن نخواهي بود كه بداني چه كسي را از آن بهره‌مند ساخته‌اي. چه اهميتي دارد؟

وقتي عشق مي‌آيد، چنان مستت مي‌كند كه ناگهان از چنبرِ وجود، بيرون مي‌جهي و همه‌چيز و همه‌كس را از رايحه‌يِ خود خوش‌بو مي‌كني؛ حتي درختان و دورترين ستارگان را نيز.

نگاهِ عاشقانه‌ي تو،

عشقِ تو را به دورترين ستاره‌ها نيز مي‌رساند.

نوازشِ عاشقانه‌ي دستانِ تو،

عشقِ تو را به يك ساقه‌ي شكسته‌ي علف نيز مي‌رساند.

لازم نيست عشق را بيان كني؛

عشق، خود را بيان خواهد كرد.

وقتي همه‌چيز و همه‌كس را از عشقِ خود بهره‌مند ‌سازي، آن‌گاه، معشوقِ همه‌چيز و همه‌كس نيز خواهي شد.

در دعايي از امام علي(ع) مي‌خوانيم:

«خداوندا! نهايتِ وارستگي و بَندگُسلي را به من عطا كن!»

لحظه‌اي كه احساس مي‌كني

ديگر به هيچ‌كس و هيچ‌چيز وابسته نيستي،

ناگهان احساسِ خُنكي و سكوت و آرامش مي‌كني.

اين بدان معنا نيست

كه ديگر كسي را يا چيزي را دوست نمي‌داري.

برعكس،

براي نخستين‌بار، احساسِ كيفيتي تازه مي‌كني؛

كيفيتِ عشق؛

عشقي كه ديگر خاصيتِ بيولوژيِ تو نيست،

بلكه خاصيتِ وارستگي و بَندگُسليِ توست.

عشق، رابطه ايجاد مي‌كند اما رابطه نيست.

رابطه، پديده‌اي‌ست تمام‌شده، بسته.

عشق، اما هميشه جاري‌ست؛ رود است.

عشق، به پايان نمي‌رسد و خود را نمي‌بندد.

ماهِ عسلِ عشق شروع مي‌شود،

اما هرگز به پايان نمي‌رسد.

عشق، شدنِ مدام و بي‌انتهاست.

فرداي عشق هرگز قابلِ پيش‌بيني نيست.

عاشق و معشوق به پايان مي‌رسند،

اما عشق تداوم مي‌يابد.

عشق را نبايد به سطحِ نازلِ رابطه پايين آورد.

رابطه هرگز از موهبتِ آزادي و شاعرانگيِ عشق برخوردار نمي‌شود.

در رابطه،

دو طرف گمان مي‌كنند كه يكديگر را مي‌شناسند.

به تعبيري، همديگر را در تصورِ ثابت و محدودِ خود زنداني مي‌كنند.

ما هرگز نمي‌توانيم از ديگري شناختي صددرصد به‌دست آوريم.

عكسي كه از رود گرفته مي‌شود،

فقط ثبتِ يك لحظه از پاره‌اي كوچك از رود است.

آدمي را كه ديروز مي‌شناختي،

هماني نيست كه امروز با او روبه‌رو مي‌شوي.

او كسي ديگر است؛ آدمي‌ست تازه.

بايد از نو او را بشناسي. بايد از نو با او رابطه برقرار كني. او شیء نيست كه ثابت مانده باشد، حتي اشياء نيز در معرضِ دگرگونيِ مدامند. ممكن است صندليِ اتاقِ تو، امروز، هماني باشد كه ديروز بود، اما آدم‌ها اين‌گونه نيستند. آنان را بايد مدام كشف كرد.

در عشق، آدم‌ها مدام يكديگر را كشف مي‌كنند

و بدين‌سان، مدام تازه مي‌شوند.

اگر عشق را به سطحِ نازلِ رابطه پايين نياوري،

معشوقِ تو، آيينه‌ي تو مي‌شود.

وقتي به او نگاه مي‌كني و او را كشف مي‌كني،

درواقع، خود را كشف كرده‌اي.

وقتي به ژرفاي افكار و احساساتِ او مي‌روي،

درواقع، به ژرفاي وجودِ خود سفر كرده‌اي.

اين‌گونه است كه عشق، تو را خودآگاه مي‌سازد.

در رابطه‌ي تنها، دو طرف هرگز يكديگر را نمي‌بينند.

چه بسيارند زن و شوهرهايي كه بيست‌سال يا بيشتر با هم زندگي كرده‌اند، اما هرگز همديگر را نديده‌اند. آنان، در اين مدت، نسبت به هم كور بوده‌اند. براي مثال، اگر از آنان بپرسي: «چشمانِ همسرتان چه شكلي‌ست؟» نمي‌توانند به‌ياد بياورند چون هرگز به چشمانِ همسرشان نگاه نكرده‌اند.

 

نگاهِ خود را تازه كن،

زنگارها را از آيينه‌ي دل پاك كن

و از نو ببين.

دنيا و ما مدام نو مي‌شويم.

ما از اين نو شدن‌هاي مدام بي‌خبريم.

هرگز از ماهِ عسلِ عشق بيرون نياييد.

مدام يكديگر را كشف كنيد

و براي ابرازِ عشقِ خود، شيوه‌هايي تازه بيابيد.

عشق، سفري‌ست بي‌پايان و ماجرايي‌ست پُرهيجان.

 

مسیحا برزگر

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/08ساعت 18:57  توسط کوشا مهر  | 

چرا پیش نمی رویم

وقتی دروغ کنتور ندارد...

در روایت است که اگر همه گناهان را در صندوقچه ای گذارند، کلید آن صندوقچه، "دروغ" است. (نقل به مضمون)

این روایت را به عرصه زندگی اجتماعی نیز می توان تعمیم داد و گفت اگر تمام عقب ماندگی ها و بدبختی های یک جامعه، درون صندوقچه ای باشد، کلیدی که این صندوقچه را می گشاید و انبوه گرفتاری ها و نابسامانی ها را روانه جامعه می کند، دروغ است.

بی تردید، هر اندازه جایگاه اجتماعی و سیاسی کسانی که در یک جامعه لب به دروغ می گشایند، بالاتر باشد، آن جامعه، نابسامان تر، واپسگراتر و شوربخت تر خواهد بود.

این، نکته ای است که در کشورهای پیشرفته دنیا، سال هاست بدان رسیده اند و ساختارهای سیاسی و اجتماعی، قضایی و حتی اقتصادی خود را به گونه ای تنظیم کرده اند که اولا نیازی به دروغ گفتن نباشد و ثانیا دروغگویان، هر چه والا مقامتر باشند، در معرض تنبیهات شدیدتری قرار بگیرند.

ماجرای معروف بیل کلینتون و منشی اش مونیکا لوینسکی ، هر چند در ایران به رسوایی جنسی رییس جمهور آمریکا تعبیر شد، اما در خود ایالات متحده بیش از آنکه روابط خصوصی این دو مد نظر باشد، دروغی که رییس جمهور گفته و مدعی عدم وجود چنین رابطه ای شده بود، برایش گران تمام شد و یک رابطه جنسی را تبدیل به یک رسوایی سیاسی کرد.

مردم آمریکا در آن ایام می گفتند می توان به رییس جمهوری که دچار لغزش جنسی شده اعتماد کرد ولی به کسی که به ملت دروغ گفته است، فارغ از اینکه دروغش چه بوده، نمی توان اطمینان داشت. آن "یک دروغ" کلینتون که از قضا موضوع سیاسی و مرتبط با وظایف کاری رییس جمهوری هم نداشت، نه تنها برای خود او بسیار هزینه زا شد، بلکه حزب دموکرات را نیز بسیار آزرد.

چند سال قبل نیز همین صداو سیمای خودمان خبری از یک کشور اروپایی (که نامش را فراموش کرده ام) پخش کرد که مربوط بود به وزیری که به دروغ، نیاز خانواده اش به آپارتمان دولتی را فقط چند متر بیشتر از حد متعارف اعلام کرده بود و پس از عیان شدن این دروغ، زیر فشارهای سیاسی و انتقاد افکار عمومی ناگزیر از عذرخواهی و استعفا شد.

البته این یک واقعیت است که همین دولتمردان کشورهای پیشرفته، در عرصه بین الملل، از هیچ دروغ و تزویری ابا ندارند زیرا تعهدی در قبال دیگر ملت ها ندارند.


اما وضعیت در کشور ما به چه شکلی است؟ آیا دروغ به عنوان یک عمل "زشت" و "مشمئز کننده" تلقی می شود که گوینده آن، انگشت نمای خاص و عام می شود یا آنکه مثل ریگ بیابان در ساحت بسیاری از مسوولان گرفته تا مردم عادی کوچه و بازار پراکنده است و امری "عادی" و گاه حتی "لازم" شمرده می شود؟


آیا جز این است که دادن وعده های پر طمطراق در ایام انتخابات و بعد، زیر آن وعده ها زدن، در جامعه امروز ایران یک مساله متعارف شده است؟
آیا دادن آمارهای غیرواقعی نمی تواند مصداق دروغ باشد؟ آیا نسبت دادن مشکلات جامعه به موجودات موهوم و مدام دم از معرفی آنها و البته معرفی نکردن صداقت است یا دروغ پردازی؟

آیا مردم را به امور نشدنی دلخوش کردن که مثلا فلان پروژه را در شهرتان می سازیم و سپس همه چیز را به فراموشی سپردن معنایی جز دروغ گفتن دارد؟
آیا به دلیل منافع جناحی، به دیگران تهمت زدن و دروغ بستن، از امور شناخته شده جامعه امروز ایران نیست؟
آیا اوضاع جامعه را بهتر از آنچه هست نشان دادن از سوی حاکمان و بدتر از واقع جلوه دادن از سوی رقبای خارج از قدرت ، تحریف و دروغ سازی نیست؟

روی سخن این نوشتار، البته یک دولت یا یک جریان خاص نیست ؛ بلکه این، مشکلی است عمومی که دامن ما را گرفته است و فرقی نمی کند که عضو کدام دسته و گروه باشیم و یا اصلا ندانیم سیاست یعنی چه؟ مهم این است که برای بسیاری از ما، "قبح دروغ گفتن" شکسته است؛ چه پارچه فروشی باشیم که موقع چانه زدن، قسم جلاله یاد می کند که این جنس را به فلان قیمت خریده است و نمی تواند بیشتر تخفیف دهد، چه مالیات دهنده ای که دخل و خرجش را وارونه جلوه می دهد و چه سیاست پیشه ای باشیم که به رای مردم و توجه آنها نیاز دارد.

البته ناگفته پیداست که جامعه ما از انسان های راستگو و دروغ گریز در تمام سطوح از مردم عادی گرفته تا مسوولان مملکتی خالی نیست ولی گویا بسیاری از همین راستگویان نیز با این مضمون کنار آمده اند که در جامعه ای زندگی می کنند که دروغ، بخشی از روانشناسی اجتماعی آن است و لذا از این همه دروغ، برنمی آشوبند یا کمتر لب به اعتراض می گشایند.

تردید ندارم تا زمانی که دروغ گفتن در جامعه ما، کنتور نداشته باشد، پیش نخواهیم رفت، نه از نظر مادی و نه از نظر معنوی.

جعفر محمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 14:38  توسط کوشا مهر  | 

فضای درون خود را خالی کنید

با ایجاد فضای خالی‌ در درون، خلأ ایجاد کنید که در این‌صورت، دعاها و موهبت‌های الهی، جذب خواهد شد.

کینه، نفرت، دشمنی، لجاجت، شهوت و ریا را بیرون کنید. وجود و اصالت ما، مانند مسافری است که درِ منزل را باز گذاشته و ارباب‌های قلابی که نام برده شد، از فرصت استفاده کرده، داخل منزل آمده و اطراق کرده‌اند. مسافر که از مسافرت برمی‌گردد، دیگر کاره‌ای نیست، ارباب‌های قلابی، صاحب‌خانه شده‌اند و بیرون نمی‌روند و تصمیم‌گیرنده‌های واقعی، آن‌ها هستند و شما هیچ‌کاره‌.

خدایا! تو بیا با عشق خودت، این مستأجرهای بیگانه را که در اندرون، اطراق کرده‌اند، بیرون کن. من هرچه کردم، نتوانستم.

حسادت، فضایی را گرفته، باید تخلیه شود.

حسادت در غیاب عشق، زاده می‌شود.

حسادت با غبطه‌خوردن فرق می‌کند.

رقابت مثبت و پیشرفته، با حسادت فرق می‌کند.

فضای درون را از مقایسه، خالی کنید. از مقایسه‌ی این‌که همسایه‌ام یا فامیلم دارد ولی من ندارم، آزاد و رها شوید حتی خودتان را با دیروزتان مقایسه نکنید.

امروز باید بهتر از دیروز و فردا باید بهتر از امروز باشد.

حتی این لحظه را با لحظه‌ی قبل، مقایسه نکنید.

لحظه‌ی‌ قبل، مرده و باید از لحظه‌ی حال، استفاده کرد.

به قول «سهراب سپهری»: «زندگی، آب‌تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است.»

درون‌تان را و ذهن‌تان را از گذشته و آینده، پاک کنید و از لحظه‌ی حال و اکنون استفاده کنید. لحظه‌ی اکنون شما، آینده‌ی شما را می‌سازد.

گذشته را در گذشته‌ها، جا بگذارید. فکر کردن به گذشته‌ها، استرسی بیهوده در شما به‌وجود می‌آورد.

اگر می‌خواهید در درون‌تان، فضا و خلأ ایجادکنید، در زمان حال و اکنون زندگی کنید.

زندگی، همین لحظه‌هاست.

نبض لحظه‌، بیداری است، آگاهی است، توانایی است، دانایی است، شک و وسواس و تردید و دودلی است.

تردیدهای ما، خائن‌هایی بیش نیستند که ما را در اسارت گرفته‌اند.

تخلیه و رها شوید از آن‌ها و فضای خالی در درون‌تان ایجاد کنید.

عادت‌های بد را کنار گذاشتن، باعث خالی‌شدن فضای درون می‌شود. اسیر عادت‌های نادرست شده‌ایم و عمری است که این عادت‌ها با ما هستند، دراصل، خودِ ما هستند و ما زندانی و اسیر آن‌ها هستیم.

رهایی از عجله و دستپاچه شدن، فضای خالی در درون به‌وجود می‌آورد. صبر داشته باشید، آسمان که به زمین نمی‌آید و شما بیداردلان و تشنگان حقیقت، تمام رنج‌ها و دشواری‌ها را با صبر و بردباری، تحمل نمایید.

صبر به معنای پذیرفتن ظلم و ستم نیست.

ستمگر و ستم‌کش، هردو ظالم‌اند و در قیامت، هر دو در دوزخ‌اند.

اگر ستم‌کش وجود نداشته باشد، ستمگری به‌وجود نخواهد آمد.

خلأ ایجاد کنیم و قانون جذب و موهبت‌های الهی را در درون جایگزین نماییم.

از حرص و طمع که برادر ترس است، رهایی یابید و فضای خالی در درون، خلق کنید.

حرص، رنج بی‌حاصل است.

فقط ترس از خدا داشته باشید تا یاد خدا در دل شما قرارگیرد. ایجاد خلأ نمایید و سپس عشق را جذب کنید.

ببخشید تا رها شوید و سبکبال پرواز نمایید.

بخشودن دیگران، یکی از راه‌های ایجاد فضا در درون می‌باشد.

اگر ببخشید، درون‌تان سبک و خالی می‌شود و آن زمان، دعا و موهبت‌های الهی، جذب می‌شود.

خداوند، بخشاینده‌ی مهربان است و بخشایش را دوست دارد.

خداوند، بخشاینده‌ی بخشایش‌گر مهربان است. حال که خدا، خالق تمام هستی و بخشاینده است، چرا من نبخشم؟   

 

حسنعلی بساق‌زاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/05ساعت 12:58  توسط کوشا مهر  | 

روان‌شناسی رنگ‌ها

رنگ دلخواه خود را انتخاب کنید و به شخصیت‌تان پی‌ببرید

 

 برخی روان‌شناسان عقیده دارند رنگی که بر‌گزیده و دلخواه کسی است، می‌تواند گویای خصوصیت‌های اخلاقی و روان‌شناسی او باشد. نوشته‌ی زیر چکیده‌ای‌ست که بر‌اساس این نظریه و پس از سال‌ها پژوهش، نگارش شده است:

 

قرمز: خوش‌قلب

این رنگ، مظهر شدت و زیاده‌روی است. «قرمز»، رنگ عشق و تنفر، فدا‌کاری و خشونت و خون و آتش است. کسی که به این رنگ، علاقه دارد، هرگز نمی‌تواند در زندگی بی‌تفاوت باشد. این افراد، تند و سرکش و در عین حال، فعال، شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شکست به‌خصوص در عشق برای آنان، فراوان است. قضاوت‌های عجولانه و ناگهانی در ‌مورد دیگران، اغلب سبب از بین‌رفتن دوستی‌های‌شان می‌شود. با آن‌که در عشق به‌طور کامل فدا‌کارند اما اگر روزی، حادثه‌ها بر ‌وفق مراد‌ نباشد، بدون تفکر و جویا‌شدنِ علت، می‌جنگند. دو صفت ممتاز‌ آنان، خوش‌قلبی و حس بزرگ‌طلبی است.

 

صورتی: مورد علاقه‌ی دیگران

رنگ «صورتی» در‌‌واقع همان «قرمز» است که کم‌رنگ شده باشد. اگر به این رنگ علاقه دارید، همه‌ی صفت‌های رنگ «قرمز» را کمی ملایم‌تر دارا می‌باشید. با گذشت هستید و در عشق، تندی نشان نمی‌دهید.

دیگران را خوب درک می‌کنید و با اطرافیان خود با ملایمت و لطف، رفتار می‌کنید و به‌دلیل نشاط و شادابی‌تان، مورد علاقه‌ی اطرافیان خود هستید. آنانی که به این رنگ علاقه دارند اغلب شکست‌ها، خشونت‌ها و دشواری‌های زندگی را تحمل کرده‌اند و با مشکل‌های فراوانی روبه‌رو شده‌اند.

 

آبی: نظم، پشتکار، تنهایی

رنگ «آبی» از رنگ‌هایی‌ست که طرفداران زیادی دارد. اگر به این رنگ، علاقه دارید، به‌طور کامل می‌توانید احساس‌ها و هیجان‌های خود را کنترل کنید.

ظاهر آرام شما، دیگران را وا‌دار می‌کند که به شما احترام بگذارند و دوست دارید پیوسته مورد احترام و ستایش دیگران قرار‌‌بگیرید.

در خرید و پوشش لباس، قناعت می‌کنید و به‌علت شرم و حیا و گاه غروری که دارید، میل دارید اغلب تنها باشید. حماقت و عدم فهم دیگران، شما را کسل می‌کند و افرادی که از نظر هوش و فهم بر شما بر‌تری دارند، شما را نا‌راحت می‌کنند.

کار‌های خود را از روی نظم و ترتیب و بر پایه‌‌ی قاعده‌های معینی انجام می‌دهید. یکی از صفت‌های بارز شما، پشتکار ا‌ست.

 

ارغوانی: رنگ عارفان

رنگ اسرار‌آمیز و با‌شکوهی‌ست. دوست‌داران این رنگ، پیوسته مجذوب زیبایی‌ها و ظرافت‌ها می‌شوند. آنان، مغرور و اجتماعی هستند و به امور معنوی، بیش‌تر می‌پردازند. معاشرت با این دسته، لذت‌بخش است. «ارغوانی» رنگ مورد‌‌پسند عارفان نیز هست!

 

قهوه‌ای: قابل اعتماد

اگر رنگ «قهوه‌ای» را دوست دارید، به‌طور کامل می‌توان روی شما حساب باز‌کرد. با‌ثبات، مقدس و شاعر‌پیشه هستید.

به‌ندرت تغییر ‌عقیده می‌دهید و با آن‌که کم‌تر تصمیم می‌گیرید اما هر‌بار که تصمیمی بگیرید، آن را به مرحله‌ی اجرا می‌گذارید.

شما در نگه‌داری پول و رازهای دیگران، قابل ‌اعتماد هستید. میل دارید پیوسته در عالم خود‌تان باشید و گاهی‌وقت‌ها با اطرافیان خود، رفتار خشونت‌آمیزی دارید. در عشق، هرگز بد‌بین و تند نیستید.

 

خاکستری: احساس بی‌نیازی

این رنگ، مظهر چشم‌‌پوشی از خوشی‌های دنیا‌ست. افرادی که به این رنگ علاقه دارند، اغلب در زندگی، احساس رضایت می‌کنند. «خاکستری»، رنگ عاقلان است و جوانانی که به این رنگ، علاقه دارند، در‌واقع، خود را هم‌شأن و هم‌طراز افراد کهن‌سال می‌دانند و در زندگی، احساس بی‌نیازی می‌کنند.

در عشق، به افراد مسن‌تر از خود، تمایل دارند و اغلب افرادی که از نظر فکر و ایده بر آنان بر‌تری دارند، خیلی آسان مورد توجه‌شان قرار‌‌خواهند ‌گرفت.

 

پرتقالی: صداقت آری، هوس‌بازی هرگز

رنگی‌ست ترکیبی و آنانی که این رنگ را رنگِ دلخواه خود می‌دانند، اجتماعی و خوش‌خلق‌اند و با مردم، خوب رفتار می‌کنند.

نفوذ در این‌گونه افراد، مشکل است. کسی که آنان را دوست بدارد، می‌تواند به‌آسانی با آنان ازدواج کند. هوس‌باز نیستند و اگر با فردی دوستی کنند، صداقت و فدا‌کاری دارند. اگر افراد این‌دسته با کسی که ویژگی‌های اخلاقی خود‌شان را داشته باشد، ازدواج کنند، سعادتمند می‌شوند.

 

سبز: کنجکاوی

رنگ «سبز»، طبیعت و تازگی است. اگر به این رنگ علاقه دارید، زندگی با شما آسان است. نقطه‌ی اشتراک فراوانی با افراد علاقه‌مند به رنگ «پرتقالی» دارید. رابطه‌ی شما با دیگران، بر ‌پایه‌ی اصل‌ها و قرار‌دادهاست.

دوست ندارید که در زندگی‌تان، حادثه‌هایی به‌وقوع بپیوندد اما کنجکاوانه به ما‌جرا‌های زندگی دیگران توجه دارید.

 

فیروزه‌ای: اسرار‌آمیز و پند‌ناپذیر

دوست‌داران این رنگ، اسرار‌آمیز و احساساتی‌اند و کار‌های شخصی خود را به‌خوبی اداره می‌کنند. پشتکار دارند و با‌ثبات‌اند و به نصیحت‌های دیگران در ‌مورد کار‌های خود، کم‌تر توجه دارند.

 

سیاه: خوش‌ذوقی و ظرافت ‌طبع

این رنگ، بر‌خلاف عقیده‌ی همگان، نشانه‌ی خوش‌ذوقی و ظرافت‌ طبع است. اگر از دوست‌داران این رنگ هستید، به‌طور حتم به شخصیت اطرافیان خود، احترام می‌گذارید و برای‌ آن‌که دیگران را با‌ارزش نشان دهید، از هیچ‌گونه کمکی به آنان دریغ نمی‌کنید. هم‌چنین عقیده‌ها و نظر‌های دیگران را به‌‌آسانی می‌پذیرید.

 

یک نکته‌ی رنگی:

توجه و علاقه‌ی شما به رنگ‌ها در طی زمان، تغییر می‌کند به‌دلیل آن‌که خصوصیت‌های اخلاقی‌تان نیز در طی سال‌ها تغییر‌ خواهد‌ کرد  اما اگر در‌ مورد رنگی، ناگهان عقیده‌ی خود را تغییر بدهید، به‌علت ضعف شما یا به‌علت نیاز‌تان به تغییر محیط است.

 

منبع: iranhealers

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/03ساعت 13:33  توسط کوشا مهر  |